تبلیغات
هزارمردان - لئو تولستوی
هزارمردان

مدیر وبلاگ :

لئو تولستوی

یکشنبه 5 دی 1389  ساعت: 10:54 ق.ظ

لئو تولستوی

 

یک قرن تمام میشود که تن خاکی لئو تولستوی مرده و او در قالب شخصیت های داستان هایش به زندگی ادامه می دهد. مادرش همیشه به او یاداوری می کرد تا گوش هایش را زیر کلاه بپوشاند شاید این گونه زشتی صورتش کمتر دیده شود .مادرش فکر می کرد توی این دنیای بی رحم پسر زشت و درشتش شانسی برای محبوب شدن ندارد اما الان بیشتر از یک قرن است که آن غول سالخورده زشترو به یکی از محبوب ترین شخصیت های تاریخی تبدیل شده است که اسمش از یک طرف در کنار گاندی و لوترکینگ می نشیند و در جای دیگر با داستایوفسکی و چارلز دیکنز همراهی می کند.

 

در جوانی اش آثار بزرگی خلق کرد و برای همیشه در تاریخ ادبیات جهان جاودان شد .تولستوی نویسنده جوان و موفق مثل بقیه روشنفکران روس به کافه ها سر می زد به دیدن اپرا و کنسرت موسیقی می رفت و در بحث های بی سر و ته جوجه روشنفکران مداخله می کرد . اما همیشه در دلش احساس نا آرامی و بی قراری می کرد. با خودش رو راست بود و نمی توانست این بی قراری را توجیه کند. هنوز روشنفکران یاد نگرفته بودند که این بی قراری بخشی از اصالت وجودی انسان است. تولستوی میدید که خیلی از آدم های ساده که هیچ آموزشی ندیده اند دنیای درون هموارتری دارند. آنها از موسیقی و شعر و رمان و اپرا سر در نمی آورند ولی شخصیت کامل تری دارند چون از تناقضات و حفره های درون مردمان متجدد به دور هستند .

 

تولستوی خودش و بقیه نخبگان و روشنفکران روسیه را با عنوان انگل های پریشان حال سر گشته توصیف می کند.بنابراین طبیعی بود که این آدمها و محیطشان را ترک کند و به دامان همان آدم های ساده ای پناه ببرد که در نگاه تولستوی فرزانگانی بی نام و نشان بودند . تولستوی به دهکدهاش برگشت .در یاسناپولینا برای خودش خدایی می کرد .برنامه آموزشی تدوین کرد و می خواست نسلی از آدم های درجه یک را تربیت کند .

یاسنا پولیناآزمایشگاه تولستوی بود .یک دوره کتاب های حساب برای بچه ها نوشت و جغرافی و تاریخ و ادبیات را آن گونه که خودش می پسندید به بچه ها آموزش داد. حتی مجله ای در دهکده چاپ کرد که در آن بیشتر به مسائل آموزشی روستاییان می پرداخت . او می خواست آدم هایی بسازد که ساده دلی روستایی را با فرهنگ و هنر در خودشان جمع کنند . پس از مدتی یک روز بچه ها و والدین آنها را برای خواندن رمانهایش دعوت کرد . آوازه آناکارنینا و جنگ و صلح در آن روزگار در تمام اروپا پیچیده بود . اما هم ولایتی های تولستوی حتی اسم آنها را هم نشنیده بودند .

تولستوی خودش رمانش را باز کرد و شروع به خواندن کرد اما پس از چند پاراگراف متوجه خمیازه های ممتد جماعت شد . وقتی به خواندن ادامه داد کم کم سر و صدای بچه ها و پدر مادرها درآمد. آنها حوصله گوش کردن به رمان را نداشتند و فقط یک پرسش اساسی را پیش کشیدند ((آخرش چه می شود؟ )) تولستوی حسابی بور شد . چندی بعد یک دسته موزیک خیلی خوب را به دهکده دعوت کرد . قرار شد قطعات زیبا و دل انگیزی از کورساکف اجرا کنند اما نتیجه کار از دفعه قبل هم مایوس کننده تر بود . ابتدا سمفونی در اوج شروع میشد و همین موجب شد که روستایی ها با شروع سمفونی وحشت زده پا به فرار گذاشتند.

تولستوی متقاعد شد که آدم های پاک و شریف نیازی به تولیدات دنیای متمدن ندارند.کم کم به این نتیجه رسید که اصلا ناهمواری درون یکی از علت هایش همین فراورده های هنری و فرهنگی است .خودش را آدم بیچاره و بدبختی می دید که از تشویش و بی قراری رهایی نداشت . اگر به مدرسه نرفته بود و اگر مثل این دهاتی ها با همان بینش ساده و روشن به دنیا می نگریست آیا آدم متعادلتر تر و راست و درست تری نبود؟

همین ها بود که در اواخر عمرش آثار خودش را هم به کلی انکار می کرد.پیامبری شده بود که در یاسناپولینا از تمام دنیا به زیارتش می شتافتند . همه کسانی که برای دیدار نویسنده بزرگ به این دهکده می آمدند شیفته رمان هایش بودند ولی خودش حرف های دیگری داشت.و اگر آنها را در جای خلوتی گیر می آورد توصیه می کرد که وقت خودشان را با خواندن چنین مزخرفاتی به هدر ندهند.

گزیده مطلبی از سید محمد تقوی در مجله همشهری جوان

ارسال این مطلب توسط یکی از عزیزانم

برای ایشان آرزوی موفقیت میکنم.



نوشته شده توسط:

ویرایش:یکشنبه 5 دی 138903:03 ب.ظ

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو